فيلتر‌ها

توليدكننده

بازه‌ي قيمت (تومان)

از

تا

ï؟½ï؟½ï؟½ï؟½ï؟½ï؟½-ï؟½ï؟½ï؟½ï؟½ï؟½ï؟½ï؟½ï؟½ï؟½ï؟½ï؟½ï؟½ï؟½ï؟½ï؟½ï؟½

مرتب‌سازي
تعداد تصاوير
  • 115,000 تومان
  • 35,000 تومان

نيم دانگ پيونگ يانگ

  • 50,000 تومان

- آقاي نويسنده! درست بنويس! - تلاش مي‌كنم صادق باشم. تحريم از مبادله كالا و ارز جلوگيري مي‌كند. نمي‌گذارد كالا و ارز شما در كشور ديگري راه پيدا كند... اما تحريم به جز كالا و ارز شما، جلو حركت حرف شما را هم مي‌گيرد... دوباره دست‌م را مي‌گيرد و فشار مي‌دهد و با خوش‌حالي تاييد مي‌كند. بيش‌تر صدايي مي‌شنوم از داخل حنجره‌اش كه نشان رضايت است. حالا وقت‌ش است كه در كوتاه‌ترين زمان حرف‌م را بزنم. مي‌گويم: - در تحريم كالا و ارز مقصر امپرياليسم است، اما مقصر اصلي تحريم حرف شما، امپرياليسم نيست، خودتان هستيد!

من او

  • 115,000 تومان

راوي داستان ـ علي فتاح ـ ماجراهاي زندگي خود را از كودكي تا مرگ توصيف مي‌كند. او فرزند يك تاجر ثروتمند است كه در جنوب شهر زندگي مي‌كند .علي در كودكي پدر خود را از دست مي‌دهد و تحت نظر پدربزرگش ايام را سپري مي‌كند .او در نوجواني به((مهتاب)) همبازي دوره كودكي خود دل مي‌بندد، اما اين علاقه به ازدواج نمي‌انجامد .سال‌ها بعد مهتاب همراه با خواهر علي به فرانسه مي‌رود .خواهر علي در آن‌جا با يك مبارز الجزايري ازدواج مي‌كند، اما اين مبارز بعدها ترور مي‌شود و خواهر علي و مهتاب به ايران باز مي‌گردند .در گيرودار جنگ و موشكباران، خواهر علي و مهتاب به شهادت مي‌رسند و علي فتاح نيز بعد از چندي ـ كه اموال پدري‌اش را به ديگران بخشيده ـ جان مي‌سپارد .اين كتاب در برنامه‌ي تلويزيوني كتاب‌باز معرفي شده است.

ارميا

  • 35,000 تومان

ـ الله اكبر. بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. چشمان مصطفا، ارميا را بر خطوط كتاب ترجيح دادند اما چشم‌هايش مثل هميشه از نخستين در نماز ارميا جلوتر نرفتند، يعني نمي‌توانستند. چه‌گونه به آن چشمان نيم‌باز مشكي‌مشكي مي‌توانستي چشم بدوزي، زماني كه تو را نگاه نمي‌كند و افق ديدش جايي ماوراي تو و سنگر است؟ چه‌گونه چادر گل‌منگلي نگاهت را بر سجده ساده‌اش پهن مي‌كردي، زماني كه شانه‌هاي ارميا در سجده بي‌صدا مي‌لرزيد؟ مصطفا كتاب را بست، عينكش را درآورد و آن را با دست‌مالي كه در ميان لباس‌هاي خاكي‌اش به طرز عجيبي تميز مانده بود، پاك كرد. يكي از شيشه‌هاي عينك لق شده بود. آرام گفت: ـ موجي شده. و بعد باز هم بي‌اختيار نگاهش ارميا را و نمازش را به عينك ترجيح داد...

صفحه‌ی 1