مه‌جبين سرش را بالا گرفت و از آن فاصله كم به صورت شاهپور نگاه كرد. از كجا فهميدي منم مثل تو بهارنارنج دوست دارم؟ شاهپور صورتش را با لبخند پايين آورد. لب‌هايش را كمي بالاتر از پيشلني او و روي ريشه موهاي مه‌جبين گذاشت. او پلك زد. و شاهپور با حالتي خوش از يادآوري خاطرات دور، زمزمه كرد: وقتي جلوي خونه خاتون، چشمم به چشمت افتاد و دعوتم كردي تو. وقتي درو بازگذاشتي و با يه دنيا شرم و خجالت خواستم از كنارت رد شم عطرت پيچيد تو سرم. همونجا دلم يه بار ديگه لرزيد. وقتي با سيني چاي دارچين و ليمو از آشپزخونه بيرون اومدي و قندون نقل بهارنارنج رو گرفتي جلوم و لبخند زدي هوش از سرم پريد...
زبان فارسي
نويسنده فرشته تات شهدوست
نوبت چاپ 1
نوبت ويرايش 1
تعداد صفحات 848
قطع رقعي
ابعاد 14.2 * 3.7 * 20.9
وزن 903
شابك9786226329859