انگار ديشب گذشته. الان، امروز بود و من پشت سر منيره مي‌رفتم سمت عمارت. فقط كي فردا شده بود؟ چه‌قدر لباس منيره بهش مي‌آمد ولي من لخت بودم. هيچ لباسي تنم نبود. هنوز هم چيزي به تنم سنگيني مي‌كرد. آرام دست كشيدم روي شانه‌ام. اسلحه را آوردم پايين و پرتش كردم روي زمين. بوي ترياك از توي دماغم نمي‌رفت. پاهايم مي‌گرفت به جنازه‌ها. انگار همه‌شان را در مسير عمارت كشته بوده‌اند. زانو زدم. خورشيد در چند قدمي‌ام بود. انگار داشتم آب مي‌شدم و مي‌ريختم روي خاك. منيره كنارم نشست كف زمين. آخرين گيلاس را گذاشت توي دهانش و قوطي‌اش را پرت كرد كمي آن‌طرف‌تر. لب‌هايش قرمز شده بود. از لاي پلك‌هاي نيمه بازم به عمارت نگاه كردم. انگار همه‌ي نور را در خودش جمع كرده بود و خورشيد داشت از دو جا مي‌تابيد.
زبان فارسي
نويسنده هادي معصوم‌دوست
سال چاپ 1394
نوبت چاپ 1
تعداد صفحات 180
سايز رقعي
ابعاد 14 * 21 * 0.7
نوع جلد شوميز
وزن 225
نسخه الكترونيكي نمي‌باشد
شابك9786007405161