پيرمرد و پيرزني در دهكده‌اي زندگاني مي كردند. آن‌ها دوتا دختر داشتند. زندگي‌شان نه خوب و نه بد مي‌گذشت. هر روز صبح از خواب بيدار مي‌شدند، چاله آتش را نگاه مي‌كردند، چهار گرده نان مي‌ديدند كه گرم و برشته آماده است. گرده‌هاي نان را برمي‌داشتند و مي‌خوردند. به هر يكي يك گرده مي‌رسيد. روزي پيرمرد به پيرزن گفت: «بيا دخترها را ببريم تو بيابان گم كنيم تا گرده‌اي كه بهره آن‌هاست بهره خودمان بشود.» پيرزن هم گفت: «اين هم بد راهي نيست.» چند روز گذشت. پيرمرد به دخترهايش گفت: «بياييد برويم باغ برايتان كنار بچينم.» ...
زبان فارسي
نويسنده محمدرضا صفدري
نوبت چاپ 1
نوبت ويرايش 1
تعداد صفحات 120
قطع رقعي
وزن 109
شابك9786003674233