ناشر نيماژ
وضعيت كالا

1 روز مادرم در برفك تلويزيون يخ زد (مجموعه داستان)

مشكل من و آرش از اين‌جا شروع شد، قبل از اين كه من وارد اين خانه شوم، آرش طبقه همكف مي‌نشست. در واقع من به جاي او آمدم. آرش بعد از جدا شدن از همسرش، همه‌چيزش را فروخته بود كه برود خارج طبقه دوم هم سلطان بود مثل هميشه و طبق سوم آپارتماني بود كه سال‌ها سلطان نگه‌اش داشته بود كه اگر روزي دخترش از فرنگ برگشت برود همان‌جا. يكي دو هفته‌اي بعد از رفتن آرش، من آپارتمانش را اجاره كردم، اما آرش به دو ماه نكشيده برگشت. رفته بود سراغ سلطان و او هم گفته بود كه طبقه آخر را خالي مي‌كند كه آرش برگردد. آرش اما گير داده بود كه من بروم بالا و خودش برگردد طبقه اول. من آن روزها فكر مي‌كردم به خاطر حق آب و گلي كه دارد و اين كه چون به طبقه اول عادت داشته و البته به بهانه درد زانوهايش نمي‌تواند تا طبقه سوم برود و اصرار بر برگشتن به طبقه اول را دارد. اما سلطان انگار چيز ديگري مي‌دانست. يك روز انگار كه به خواستگاري آمده باشد، با دسته گل و شيريني سراغم آمد. همان قصه‌ها را گفت و من هم قبول كردم كه جايمان را عوض كنيم. حتي قول داد خودش دو تا كارگر بگيرد تا وسايلم را به طبقه سوم ببرند و خودم دست به سياه و سفيد نزنم. اما سلطان كه ماجرا را فهميد، محكم ايستاد و اجازه نداد. و آن جا بود كه براي اولين‌بار ماجراي دوست ممدي را فهميدم.
زبان فارسي
نويسنده مهدي عزتي
نوبت چاپ 1
نوبت ويرايش 1
تعداد صفحات 128
قطع رقعي
وزن 123
شابك9786003673823