1395/10/12

موسِم باور معجزه

من مي‌دانم كه براي هر چيز دليلي وجود دارد. شايد در لحظه‌ي وقوع يك رويداد روشن‌بيني و بصيرت درك علت آن را نداشته باشيم، اما به ياري گذشت زمان و بردباري بر ما روشن خواهد شد.

   برايان ال. وايس                

دكتر برايان ال وايس در خانه‌اي گرم و صميمي پرورش يافت. موفقيت‌هاي تحصيلي‌اش آسان به دست آمد و در سال دوم كالج تصميم گرفت روانپزشك شود. در سال 1966 با نمرات عالي از دانشگاه كلمبيا در نيويورك فارغ‌التحصيل شد و سپس در دانشكده‌ي پزشكي دانشگاه ييل تحصيل كرد و در سال 1970 از آنجا دكترا گرفت. دوره‌ي انترني را در مركز پزشكي بلوو، وابسته به دانشگاه نيويورك، گذراند و سپس به دانشگاه ييل برگشت تا دوره‌ي رزيدنتي در روانپزشكي را بگذراند. پس از پايان اين دوره به عنوان عضو هيئت علمي، وارد دانشگاه‌ پيتسبورگ شد. دو سال بعد، عضو هيئت علمي دانشگاه ميامي و سرپرست بخش روانشناسي آن دانشگاه شد. در آن جا در زمينه‌ي شناسايي عمومي سوءاستفاده‌هاي بنيادين و روانپزشكي زيستي كار كرد. بعد از چهار سال كار در دانشگاه، به رتبه‌ي استادياري روان‌پزشكي در دانشكده‌ي پزشكي ارتقاء يافت و با سمت روان‌پزشك ارشد در يك بيمارستان بزرگ وابسته به دانشگاه ميامي مشغول به كار شد. او تا آن زمان سي و هفت مقاله‌ي علمي و چندين كتاب در رشته‌ي روان‌پزشكي منتشر كرده بود. همه ي اين‌ها را گفتيم كه بدانيد دانش و اعتبار حرفه‌اي او در آن زمان تا چه حد و در چه سطحي بود.

همه چيز به‌خوبي و آرامش مي‌گذشت تا اينكه در سال 1980، بيماري به نام كاترين پا به مطب او گذاشت و كل زندگي حرفه‌اي و شخصي او را زير و رو كرد. كاترين گرفتار بعضي مشكلات رواني از جمله ترس از آب و تاريكي بود. دكتر وايس مطابق درمان‌هاي معمول روان‌پزشكي، وقتي در بزرگ‌ساليِ او جاي پايي براي مشكلات نيافت، سعي كرد به كمك هيپنوتيزم او را به دوران كودكي ببرد تا بلكه ريشه‌ي اين مشكلات در آن زمان يافت شود و آن‌گاه... كاترين در يك زندگي متعلق به دو هزار سال پيش بيدار شد و آن را مقابل چشمان بهت‌زده‌ي دكتر وايس، به‌دقت و وضوح ترسيم كرد. اين ماجرا آغاز راهي دراز و پر فراز و نشيب در زندگي حرفه‌اي و شخصي دكتر برايان وايس بود. او در آن زمان در مورد اين واقعه چنين نوشت:

«هیچ توضیح علمی برای آنچه اتفاق افتاد ندارم. ذهن آدمی بسیار ورای ادراک ماست. شاید کاترین تحت‌تاثیر هیپنوتیزم توانسته بود روی آن قسمت از ناخودآگاه ذهن که خاطرات واقعی زندگی‏‌های گذشته را در خود ذخیره می‏کند تمرکز کند. شاید هم در آن چیزی نفوذ کرده بود که یونگ آن را ناخودآگاه جمعی نامیده است؛ منبع انرژی‏‌ای که ما را احاطه کرده و حاوی خاطرات جمیع نسل بشر است.»

اما، سال‌ها بعد در مقدمه‌ي كتاب «معجزه وجود دارد» نوشت:

«بيست و چهار سال پيش، وقتي كاترين به عنوان بيمار رواني نزد من آمد، سفرهايش به زندگي‌هاي گذشته‌اي را كه در زمان‌هايي بسيار دور، از هزاره‌ي دوم پيش از ميلاد تا نيمه‌ي قرن بيستم بعد از ميلاد داشت، با چنان دقت حيرت‌انگيزي توصيف كرد كه زندگي مرا براي هميشه تغيير داد. در اينجا زني بود كه تجربيات و توصيفات خود را از قرن‌هاي گذشته‌اي گزارش مي‌كرد كه امكان نداشت در زندگي امروزش از آن‌ها مطلع باشد... اما من فقط مي‌دانستم كه كاترين چيزي را گزارش مي‌كند كه عملاً ديده و احساس كرده است.همچنان كه جلسات درماني كاترين پيش مي‌رفت، وي درس‌هايي از استادان، راهنمايان غيرمادي، يا ارواح صاحب خردي بزرگ را، كه هنگام فراغت از هر جسم احاطه‌اش مي‌كردند، با خود مي‌آورد. اين خرد، از آن زمان تاكنون، به افكار من آگاهي بخشيده و رفتارهاي مرا در تسلط خود داشته است. كاترين چنان عميق به گذشته برمي‌گشت و چنان تجارب برتري داشت كه من صرفاً با گوش كردن به حرف‌هاي او، احساسي جادويي و اسرارآميز مي‌يافتم. صحبت از اقليم‌هايي بود كه من از وجودشان بي‌خبر بودم. مسرور مي‌شدم، حيرت مي‌كردم و مي‌ترسيدم. چه كسي ممكن بود حرف مرا باور كند؟ آيا خودم باور مي‌كردم؟ آيا ديوانه بودم؟ احساس پسربچه‌اي را داشتم كه رازي دارد، كه اگر افشا شود نگاه ما را براي هميشه نسبت به زندگي تغيير خواهد داد. با اين حال احساس مي‌كردم هيچ‌كس به حرفم گوش نخواهد كرد. چهار سال طول كشيد تا جرأت كنم آنچه را ميان من و كاترين اتفاق افتاد، در كتاب «زندگي‌هاي بسيار، استادان بسيار» بنويسم. مي‌ترسيدم مرا از جامعه‌ي روان‌پزشكان طرد كنند. با اين حال روز به روز مطمئن‌تر مي‌شدم كه آنچه مي‌نوشتم حقيقت داشت.»

دكتر وايس در زماني دست به چاپ و انتشار كتاب جنجال‌برانگيز «استادان بسيار زندگي‌هاي بسيار» زد كه حرف زدن از روح و عالم ارواح و جهانِ ديگر خرافه محسوب مي‌شد و او با طرح اين مباحث كل دانش و تجربه و اعتبار حرفه‌اي‌اش را گرو گذاشت. او در اين زمينه مي‌نويسد:

«انسان همواره در طول تاریخ در مواجهه با تغییر و یا پذیرش نظریات جدید، از خود مقاومت نشان داده است. مجموعه معارف و فرهنگ تاریخی اقوام، مملو از این نمونه هاست. هنگامی که گالیله قمرهای مشتری را کشف کرد، منجمین آن زمان نظرش را نپذیرفتند و حتی از نگاه کردن به این اقمار خودداری کردند، چرا که وجود چنین اقماری با عقاید از پیش پذیرفته‌شده‌ي آن‌ها مغایرت داشت.برخورد روانپزشکان و سایر درمانگرانی که از آزمایش و ارزیابی شواهد قابل ملاحظه‌ای که از حیات پس از مرگ و خاطرات مربوط به زندگی های گذشته آمده امتناع می کنند نيز این گونه است؛ آن‌ها چشم‌هايشان را محکم بسته نگاه می‌دارند.»

و امروز... پس از سي سال گذشته‌درمانيِ بيش از چهار هزار بيمار، او دريافته است هدف از همه‌ي اين آمد و رفت‌هاي روح آن است كه محبت بي‌چشم‌داشت و شفقت و دلسوزي براي همنوع را ياد بگيريم و آن‌گاه با رسيدن به سطح ديگري از آگاهي، اين كره‌ي رنج و خاك را براي هميشه ترك كنيم.

«بفهم که هیچ‏کس از دیگری برتر نیست. آن را احساس کن. کمک کردن به دیگران را تمرین کن. ما همه در یک قایق پارو می‏زنیم. اگر همه با هم پاروها را نکشیم، به طرز وحشتناکی تنها خواهیم ماند«.

           

برايان ال وايس سرانجام در اثر تجارب و دانسته‌هاي سي‌ساله، خدا را مي‌يابد و در پايان كتاب «معجزه وجود دارد» جان كلام را بيان مي‌كند:

«تك‌تك كلمات و صفحات اين كتاب، حكايت‌كننده‌ي داستان آن مبدأ است. از نفَس او كائنات خلق شده است. او قبل و وراي هر بُعدي وجود داشته است. او سابق بر همه‌ي فضاها، همه‌ي خلأها، همه‌ي مواد، همه‌ي نيروها و همه‌ي انرژي‌ها بوده است. او پيش‌موجودِ بي‌زمانِ هر آن چيزي است كه هست. او اصل و اساس هستي و خواست و اراده است. او خودِ عشق و آفريننده‌ي عشق است. او را به اسامي مختلف مي‌شناسند، حال آنكه او وراي شناخت است.
او خانه‌ي حقيقي ماست.
او جايي است كه در آن نقاب‌ها و جسم‌ها را براي آخرين بار برمي‌داريم و به جريان ابديت مي‌سپاريم. جايي است كه سرانجام متعالي‌ترين حقيقت فطرت ابدي روحمان را، سفرش به اين رؤياي زيبا كه زندگي است را، درمي‌يابيم. جايي است كه پس از هزاران هزار رؤيا، در آن بيدار مي‌شويم و جايي است كه پس از هزاران هزار تولد، در آن متولد مي‌شويم.

پايان، فقط يك آغاز است.»

زهره زاهدي

ثبت نظر

نظرات (2)
مهمان 1395/10/15 6:50:7
بسیار جالب و واقعی است.
مهمان 1395/10/29 14:22:49
عالیست و با ادراک جدید من همخوان💙💙