ناشر چشمه
وضعيت كالا
مادر هرگز آنجا نرفته بود و حالا وقتش رسيده بود كه من به آن محيط ممنوع، به آن سر نگفتني و مشكوك راه پيدا كنم و اين انگار موهبتي بود به پاس پلك‌نزدن‌هاي شبانه‌ام و نفس‌هاي كشدار خواب‌زده و گرمايي كه از تراكم خون، در شقيقه‌هايم مي‌پيچيد. بعدها خيلي چيزها را فهميدم. بعدها... خيلي به آن روزها فكر كردم... بارها و بارها آن صحنه‌ها در ذهنم تكرار شدند: وقتي پشت لبم تازه سبز شده بود. وقتي خط ريش چكمه‌اي مي‌گذاشتم، آدامس مي‌جويدم و رمان مي‌خواندم. وقتي دانشكده را شروع كردم. وقتي پدرم مرد و زنم زيپ كاور كت و شلوار مهماني‌ام را كشيد و گره كراوات مشكي‌ام را زير چانه‌ام سفت كرد. وقتي بارها و بارها در ازدحام كلاس‌ها، با ماژيك وايت‌برد روي ميز استاد كوبيدم و توجه دانشجوها را جلب كردم. وقتي طرح صورت مادر را زير ملافه سفيد بيمارستان ديدم.
زبان فارسي
نويسنده اميرحسين يزدان‌بد
سال چاپ 1397
نوبت چاپ 5
نوبت ويرايش 1
تعداد صفحات 116
قطع رقعي
نوع جلد شوميز
وزن 150
شابك9789643626259