ناشر چشمه
وضعيت كالا

همين حالا داشتم چيزي مي‌گفتم (مجموعه داستان)

همين حالا يك چيزي مي‌پرد توي مخم: مسلما با يك جور وسيله نقليه و يك چمدان، به در بزرگي رسيده بوديم كه ديوارهاي بلندش مرا به فكر وا مي‌داشت. يعني چه؟! به دامادم مي‌گويم پس چرا ماهرخ نيامده. او با وقاحت جوابم مي‌دهد: مرده‌ها به تعطيلات نمي‌روند و احتياجي به اين جور جاها ندارند. منظورش را نمي‌فهمم. او هميشه با من لج مي‌كرد و دليلش را هم نمي‌دانستم. بدون شك پس از عبور از در بزرگ آهني من داشتم به كمك عصا راه مي‌رفتم و او هم چمدانم را مي‌آورد. اين‌ها چيزهاي به دردنخوري است كه توي مخم مانده.
زبان فارسي
نويسنده احمد آرام
سال چاپ 1389
نوبت چاپ 1
تعداد صفحات 152
قطع رقعي
نوع جلد شوميز
وزن 175
شابك9789643627348