ـ راستي گفتيد دربست تا كجا؟ زن شيشه‌ي ماشين را پايين كشيد و باد پيچيد لابه‌لاي موهاي بلوندش: ـ دروازه غار چراغ سبز شد و راننده دنده را پُر كرد و با نوك پا پدال گاز را فشار داد. ـ چند روزي توي باغچه بسته بودمش. اسمش رو گذاشته بودم خرمايي. نه اينكه رنگش خرمايي باشه. نه! توي سفيدي چشماش دوتا خرما داشت و پشت آن خرماها انگار چيزي بود كه وقتي صدايش مي‌كردي نگاهت مي‌كرد. زن در سبد چوبي را برداشت و نگاهي به خروس انداخت. ـ كمتر مردي ديدم كه جذب نگاه خرمايي بشه! از خيلي مردا شنيدم كه مي‌گن چشم زن، بايد سگ داشته باشه و آدمو بگيره! راننده كلاه لبه‌دارش را عقب كشيد و دوتا مردمك سياه چشمانش را انداخت توي آينه‌ي وسط و دنبال سگي گشت.
زبان فارسي
نويسنده سميرا آرامي
نوبت چاپ 1
نوبت ويرايش 1
تعداد صفحات 120
قطع رقعي
ابعاد 13.9 * 0.7 * 20.4
وزن 116
شابك9786003674868